تحمل ندیدنت برای این مدت کار بسیار سختی بود..
..
....
همیشه دلتنگت هستم.
به رویایم بیا..
+ چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت23:1 توسطپگاه
|

هر چقدر از بالا...پایین...پهلو...اینور...آنور به این قضیه نگاه می کنم.
این موضوع باز هم برایم غیر قابل هضم می باشد..
اینگونه عظیم دردی را برایم به ارمغان آورده است...
دانسته هایم را به آتش می کشم.
خاکسترش را مرهمی به روی دیرینه زخمم می گذارم.
اما..
....
بیم من همه این بود که مباد
عریان شود حقیقت تلخی که هیچگاه
پنهان نمانده بود...
+ سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت20:45 توسطپگاه
|

خستگی فکری ام ۲ چندان شده است..
همه چیز کسل کنندست..
کتاب ها روی هم انباشته شده اند و در انتظار خوانده شدنند...!
.
.
.
.
می روم...!
+ سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت7:21 توسطپگاه
|

و باز از یک خیال دور
به گفت و شنید مداد و واژه می آیم.
و باز هم می نویسم..!
...
..
.
دور گشته ام...!
برایم حس {غریب} آشنایی بیاور..!
+ سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت11:17 توسطپگاه
|

می چرخم و می چرخم و می چرخم..
سرم گیج می رود..
مو هایم ـ پریشان ـ {مانند افکارم } به دورم پیچیده می شوند.
خاطرات تلخ و شیرین به مغزم هجوم می آورند..
رنگ ها در هم می آمیزند..
و همه چیز رو به سیاهی میرود..
نسیم خنکی عطر محبوبه ی شب را به میهمانیم می آورد..
خاطره ی پدر در ذهنم - روحم - جانم جان می گیرد.
خاطرات از یاد رفتگان به سراغم می آید.
ـ از یاد رفته ای که خاطرش هرگز از یاد نمی رود ـ
پا هایم سست می شود...
می افتم...!
+ جمعه دهم اسفند 1386ساعت12:27 توسطپگاه
|

وقتی که به بن بست میرسی...
وقتی که همه چیز برایت جور دیگری معنا می دهد...
وقتی که دلتنگ خودت هستی..
وقتی که از همه کس و همه چیز دل زده میشوی..
..
...
آن وقت است که فقط جنبه ی منفی هر چیز را میبینی..
+ چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت10:27 توسطپگاه
|

هر وقت خواستم چیزی در اینجا بگویم با محدودیتی مواجه شدم..
همیشه باید یک سری حرف هایم از فیلتر رد شود..!
و نوشتن با این همه فکر کردن که - چه شود - هیچ لذتی ندارد..
شاید روزی به جایی بی نام و نشان رفتم..!
..
...
+ جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت9:39 توسطپگاه
|

خواستم بگویم..
حضور سبزت مبارک..
دیدم حضور نداری.
خواستم برایت جشن بگیرم...
دیدم بدون تو جشن معنی نمی دهد..
کاش بودی و تولدت را
با هم
جشن می گرفتیم.
اما حالا..
خودم
با
احساسات مرده ام!
به کنارت می آیم.
و از صمیم قلب تولدت را تبریک می گویم.
..
...
+ سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت19:9 توسطپگاه
|

امروز بر فراز ابرها می روم..
به تو نزدیک می شوم.
همگی هستیم..
به دیدارمان بیا..
همگی دلتنگت هستیم...
همگی دوستت داریم..
..
...
و من هنوز..
در انتظار بازگشتت هستم.
..
....
+ جمعه پنجم بهمن 1386ساعت9:53 توسطپگاه
|

" حرف را باید زد..
درد را باید گفت.. "
ذهنم از درد پر است..
دلم از خون جاریست..
هر چه می اندیشم..
که در این تاریکی..
چه کسی فانوس را..
بر سر کوه عدالت
روشن
خواهد ساخت...؟!
پگاه.س
+ جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت15:12 توسطپگاه
|
